تبلیغات خونه آبجی کوچول | My Souvenir's
|
|
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (3)
اسفند 1387 (1)
آبان 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
مرداد 1387 (1)
بهمن 1386 (2)
شهریور 1386 (1)
تیر 1386 (1)
خرداد 1386 (1)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (2)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (5)
مهر 1385 (6)
شهریور 1385 (8)
مرداد 1385 (13)
تیر 1385 (15)
خرداد 1385 (10)
ایمیل شما :
|
|
مطالب گذشته
بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
بازدیدهای كل :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : -
افراد آنلاین:
نفر
طراح قالب
دلتنگی
(
)
بعضی وقتها ادمهایی که همیشه عزیز بودن و همین بودنشون باعث میشده سر از عزیز بودنشون در نیاری که دور میشن یهویی انگار بند دلت پاره میشه....انگار یهویی تمام لحظه هات پر میشه از بودنشون...از یاد و خاطراتشون....از مهربونیهاشون... دور شدن و دور بودنشون سخته اما مثل همیشه گذر زمان به داد ادم میرسه....خو میگیری به نبودشون...که باشن اما دور...که دل خوش کنی به شنیدن گاه گاه صداشون از پشت خطهای تلفن و راضی باشی به صدایی که دوره... و تو سعی میکنی اخرین تصویری که از اون ادما توی ذهنت مونده رو توی فاصله بیاد بیاری ... دلتنگیهات میشه مثل بارون بهار...گاهی نم نم ...گاهی تند تند... تا وقتی توی اغوشت نگرفتیشون انگار معلوم نمیشه اون همه دلتنگی تا به حال کجا جمع شده بوده....انگار تازه میفهمی چقدر نبودنشون سخت بوده و چقدر بودنشون اونم اینهمه نزدیک باعث التیامه.... میدونم عمر این نزدیک بودنه خیلی کمه....که خیلی زودتر از چشم به هم زدنی باز باید توی اغوششون جا بگیرم و اینبار برای خداحافظی !اما هر چند کم ,بهترین حس بود توی این روزهای دلگیر... madari roozat mobarak..kash alan pishet boodam va dastanat ra boose baran mikardam...
نوشته شده توسط آبجی کوچول در یکشنبه 24 خرداد 1388 ،
ساعت 01:50 ب.ظ
سبزوار
(
)
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
yani mishe 24 khordad jashne piroozie mohandes moosavio begirim?! ey khodaaa.kheili khasteim khaste...
نوشته شده توسط آبجی کوچول در یکشنبه 17 خرداد 1388 ،
ساعت 10:11 ق.ظ
روزهای تنهایی
(
)
پ.ن:" چه كسی من را تنها آفرید ؟ "
با گریه فریاد می زد
خدایی كه
از تنهایی
خسته شده بود .
نوشته شده توسط آبجی کوچول در سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 ،
ساعت 12:53 ب.ظ
دوستی
(
)
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
خانه دوست همین نزدیکی هاست.
شاید نتوانیم هرگز ببینیمش . اما می توانیم گرمای حضور او را در لحظه به لحظه زندگی و صدای تپش قلبش را در تمام وجود خود حس کنیم.. اینکه نمی بینیمش هرگز دلیل نمی شود که نباشد.
نوشته شده توسط آبجی کوچول در دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 ،
ساعت 01:50 ب.ظ
امسال و پارسال
(
)
یک سال پیش نوشتم:
من خوبم
خسته نیستم
فقط گاهی دستم
به این زندگی نمی رود…
امسال می نویسم:
من خوب نیستم
خسته ام
اما…دست از این زندگی
بر نمیدارم…
نوشته شده توسط آبجی کوچول در دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 ،
ساعت 01:47 ب.ظ
تبسم قدیمی
(
)
تا حالا شده از دوستی رو دست بخوری؟!
تا حالا شده دوستی که بهترین هم قدم لحظه های تنهایی ات بوده باعث چنان سوء تفاهمی توی زندگی ات بشه که نفهمی از کجا خوردی؟
من می گم وقتی سیاهی به اوجش می رسه ، یه بارقه روشن تو اون تاریکی می تونه امیدی باشه که تو را نجات می ده .
من می گم وقتی هیچی هیچی از اون هایی که شنیدی رو باور نمی کنی ، وقتی فقط به لحظه های خوب گذشته فکر می کنی و نمی خوای دهنت رو باز کنی و حرفاتو که مثل خنجر تیزن بیرون بریزی ، یعنی از اون بارقه روشن یک رگه تو قلب تو هست!
من منتظر اون تبسم هستم : تبسمی از چهره ای که می شناختم ، چهره تیره ای که نمی شناسم ، و با چشم های جست و جو گرم دنبال بارقه روشنش می گردم .
نوشته شده توسط آبجی کوچول در دوشنبه 19 اسفند 1387 ،
ساعت 05:13 ب.ظ
تقدیم به دوستان کنکوری
(
)
صبر کن به لحظه دست نگه دار ، آخه مگه چی شده ؟! سیل اومده ؟ طاعون گرفتی ؟ مردی ؟ نه ؟ بد تر ؟ پس چی ؟ توی کنکور قبول نشدی ؟ خوب به جهنم ! این که این همه ماتم نداره !
خیلی خب ، آره آره ! دارم الکی نصیحت می کنم ! ولی آخه چرا این جوری می کنی ؟ چرا مثل دیوونه ها به در و دیوار می خوری ؟ باشه ، منم می دونم که تو هم دلت می خواست 16 آذر امسال واسه خودت هووراا بکشی ! حالا چه می شه کرد ؟ آخه دیوونه مگه تو چند سالته ؟ 17،18،19؟ می دونی تا چند سال دیگه وقت داری که اون قدر کنکور بدی و درس بخونی ، که خودت از اسم دانشگاه حالت بهم بخوره ؟!
می دونم دارم چرت و پرت می گم،می دونم که می دونی دل منم عین سیر و سرکه قل قل می کنه ، ولی بی خیال ! امسال نشد سال دیگه ! تو را خدا گریه نکن، به یک گوشه زل نزن ، بیا با من حرف بزن، دوستی مون ارزشش بیشتر از این حرف هاست !
نوشته شده توسط آبجی کوچول در دوشنبه 13 آبان 1387 ،
ساعت 10:19 ب.ظ
قسم به دوستی کلاس اول
( عمومی ,
)
دلم گرفته . خسته شدم بس که یه چیزی به خودش اجازه می دهد هر لحظه از شبانه روز راهش را بکشد و بیاید توی ذره ذره وجودم! حالا دیگر وقت نیست که نگران نباشم . نگران اینکه نکنه حالا همین الان پیدایش شود.گاهی هر قدر فکر می کنم هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کنم. گاهی اما... از یک جمله. از یک نگاه.از یک کتاب ...از این که کسی را چندین بار صدا بزنم ولی او مرا نشنود...
دلم گرفته این بار نمی دانم چه می خواهد. دلم هوای یک دوست کرده. یک دوست خوب. خیلی خوب. می ترسم ...اما..اما...
با من دوست می شوی؟! این جمله ای بود که روزهای اول مدرسه وقتی کلاس اول دبستان بودم به دختری که روی نیمکت پشت سرم نشسته بود و عکس نوعی ماهی را با صورت زنی زیبا می کشید(که من بعد ها فهمیدم به آن نوع ماهی پری دریایی می گویند) گفتم و او با غروری خاص سرش را برایم کج کرد و حالا ما ۱۲ سال است که با هم دوستیم....
نوشته شده توسط آبجی کوچول در پنجشنبه 14 شهریور 1387 ،
ساعت 06:09 ق.ظ
سلام مجدد
( عمومی ,
)
سلام . من بالاخره اومدم...خوب هستین که انشا... ؟ همه کنکور میدن راحت میشن.ولی من این مدت که نبودم یه کامپیوتر هم به چشم ندیدم..اینم الان که هستم از خیرو برکات سازمان سنجش . اومدم یه کاری داشتم تو سایتش...امیدوارم بیشتر بیام از این به بعد...راستی رتبم هم ۱۲۷۰ شد..دعا کنین پزشکی کرمانشاه قبول شم...بوس همتون...
نوشته شده توسط آبجی کوچول در چهارشنبه 30 مرداد 1387 ،
ساعت 07:08 ق.ظ
بالشت که هنوز از گریه خیسه...
( عمومی ,
)
خب اصل مطلب چی می تونه باشه جز سلامتی و خوشی؟
درسته كه گاهی اوقات آدم دلش می خوتد سرشو بكوبه به دیوار! از زمین و زمون خسته میشه.انگار عالم و آدم دست به دست هم می دن كه اتفاقاتی بیفته تا یه نفر كلافه بشه. دیگه ببره . دیگه بتركه و نتونه طاقت بیاره. اما پژوهشگران(!) ثابت كردن كه همیشه این جور مواقع باید تحمل كرد.باید مثل دقیقه 89 یه بازی فوتبال كه به نفع توئه حسابی وقت تلف كنی. باید یه جوری اون روز رو بگذرونی. مواظب باش تو اون حالت كمتر با كسی حرف بزنی. فقط وقت تلف كن. شب راحت بخواب. صبح كه بیدار میشی می بینی كه پاهات یه جور دیگه راه میرن. چشمات یه جور دیگه می بینن. زبونت یه جور دیگه می چرخه....
راستی بالشت كه هنوز خیسه؟؟!!
پ.ن : این هفته كلی اتفاق جالب پیش اومد. از رقصیدن تو مدرسه و گرفتن موبایلم و توقیف 8 روزش تا کشیدن حبس به همراه ۱۷ نفر از دوستان ریاضی در اتاق دفتر به مدت ۳.۵ (البته من همون ۳۰ دقیقه اول آزاد شدم ولی بقیه موندن )و گرفتن كارنامه با نمره انضباط 16 (كسی نمره انضباط به این شیكی گرفته؟)خیلی داره خوش می گذره.این همه می گفتن پیش دانشگاهی سخته اصلا ای جوری نیست. بر عكس همه من كه هیچ استرسی ندارم.چون مطمئنم قبول نمیشم.
نوشته شده توسط آبجی کوچول در دوشنبه 29 بهمن 1386 ،
ساعت 01:02 ق.ظ
|
. All Rights Reserved 2005-2006 © by Abjikoochool |